بعد از سفر:
سلام مازان! عسل مامان بعد از یه سفر دو هفته ای تازه وقت شد بیام به وبلاگت یه سر بزنم و کلی عکس برات بذارم.
اول شهریور رفتیم پیش عزیزا وآقاجوناوعموها وخاله و عمه هاودایی جونیا.
شب اول که رسیدیم،خونه آقاجون بالا! افطاری بود،باکلی مهمون.ولی تو غریبی میکردی .
کلی گریه وزاری کردی.
فقط بغل عموبزرگه میرفتی.حسابی همه رو نگران کرده بودی نه میخوردی نه میخوابیدی فقط گریه...
شب بعدش هم خونه آقاجون پایین! افطاری بود بازم باکلی مهمون وتوبازم گریه کردی...اونجاهم بغل خاله مریم بودی.
تااینکه کم کم اوضاع بهتر شد یواش یواش حالت جااومدوباهمه دوست شدی خلاصه...
.gif)
اینجا باغ آقاجون پایینه،بابابایی و تو سه تایی رفتیم.آخه آقاجون خودش حسابی مریض بودو نتونست بامابیاد:

.gif)
اینجا تویی و پسته ها:

.gif)

.gif)
اینجاتویی و انگورا:

.gif)

.gif)
تویی و انارا:

.gif)

.gif)
اینجاهم با عموها وعمه ها وعزیزوآقاجون رفتیم شهربازی:
.gif)

.gif)
پشت سرت عمه فرزانه ایستاده:

اینم دخترعمه نازنین زهرا:

.gif)
اینجاهم با عمو ونازنین سوار قو شدین:

.gif)
اینم عمه زهرا وعلیرضا:

.gif)
چند روز بعد رفتیم مشهد،زیارت امام رضاعلیه السلام.وپیش عمه فرزانه و خاله نجمه.
اونجا عموامید وخاله زینبودیدیم. باهم رفتیم طرقبه یه جای با صفا

و نهار خوردیم.
.gif)
تو فقط دوست داشتی میوه بخوری!ازبین میوه هاهم هلو،شفتالو،آلووشلیل رو ازهمه بیشتر دوست داری!

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)
اینجاهم راه برگشته تو قطار:

.gif)
دوروز بعد ازاینکه رسیدیم با مهدیه اینا نهار رفتیم بیرون و توی یک باغ سرسبز

.gif)
حسابی خوش گذروندیم:

.gif)
ولی تو همون اولش خوابت گرفت!

.gif)
اینجاهم راه برگشته که بابایی ماروگذاشت تایک کم راه بریم!

خداحاففففففففففففظظظظظظ !!!!!!!!!!!!!!!!


بعد از سفر:
